X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



روشنفكرها مضحكند، حرفهايشان از خودشان مضحكتر!/ اگر تدریس در دانشگاه را
روشنفكرها مضحكند، حرفهايشان از خودشان مضحكتر!/ اگر تدریس در دانشگاه را

ماهنامه داستان چهارمين شماره خود را هم به روي دكه فرستاده است. كساني كه شماره هاي قبلي اين ماهنامه را خوانده باشند براي خواندن شماره چهارم آن حتما اشتياق كافي خواهند داشت اما يكي از بهانه هايي كه مي تواند شما را مشتاق به خواندن جديدترين شماره داستان كند، حرفهاي خواندني و شگفت‌انگيز مرحوم نادر ابراهيمي نویسنده فقید کشورمان است. حرفهايي كه بخشي از آن در زير آمده است اما خواندن تمام آن لطف ديگري دارد.

 
داستان نیرومندترین هنرهاست
 
هنوز و همچنان بر سر این پیمان مانده‏ام: «تنها یک‏ نوع انسان وجود دارد، آن هم انسان سیاسی‏ است». انسان‏ غیرسیاسی، اصولا انسان نیست؛ یعنی سیاسی بودن در نفس‏ تعریف انسان حضور دارد. 
 
هنر در اوج لطافت، زیبایی و عمق، یک ابزار سیاسی‏ است - به معنی وسیله‏ ای که انسان را در انتخاب صحیح‏ شرایط زیست و نظام‏های حاکم، مدد می‏رساند و روح آدمی را لطافت عدالتخواهی، آزادی‏خواهی، ایمان و استقامت‏ می‏بخشد. 
 
کلام ناب رهبر بزرگ انقلابمان را به خاطر می‏آورید؟ «هنر، دمیدن روح تعهد است در انسان‏ها». تعهد نسبت به‏ انسان، نسبت به طبیعت، به دین، به اخلاق، به آزادی، به‏ جامعه و نسبت به حکومت، سیاسی نیست؟ 
 
بسیار خب! انسان، موجودی است سیاسی؛ هنر، موجودی ا‏ست انسانی؛ و داستان، نیرومندترین هنرهاست برای حرکت دادن انسان و واداشتن او به انتخاب‏ آرمان، انتخاب هدف، انتخاب نگره و برانگیختن او به‏ مبارزه، جهاد، انقلاب و امید بخشیدن به او در کار دیگرگون‏ کردن جهان و هموار کردن راه وصل. 
 
می‏بخشید به تکرار می‏ گویم: هر عاملی که روح آدمی را تلطیف می‏ک ند و عمق می دهد و در مسیر تعالی به پویش وامیدارد، عاملی‏ است سیاسی؛ البته سیاسی، نه سیاست‏بازانه.
 
 انسان برای پایه‏ گذاری یک مبارزه‏ خستگی‏ ناپذیر علیه ستم و سیه‏ بختی، علیه سرمایه‏ پرستی، علیه استثمار و استبداد، علیه‏ فساد و تباهی روح و وصول به رستگاری و لحظه‏ رفاه روح و پدید آوردن جامعه بی ‏طبقه‏ وحدت‏گرا و بنیانگذاری‏ جهانی مومن و شاد و مرفه و بی‏دغدغه و سلامت - که مجموع‏ اینها «سیاست» را می‏ سازد - نیازمند هنر است و متکی به هنر؛ و سرآمد هنرها از نظر تلطیف عواطف و به کارگیری عقل و قلب‏ در کنار هم، داستان است. 
 
ایمان دارم که داستان، پلی است از سوی انسان کنونی‏ به سوی ابر انسان؛ و ابر انسان یعنی انسانی که به دلیل لطافت‏ روح و ظرافت تفکر و ژرف‏ اندیشی، اندیشه‏ ستمگری، تجاوز، جهل، فساد، خیانت، شهوت‏ پرستی، عجب، ریا و جمیع شقاوت‏ها را برای همیشه ترک کند. 
 
هر داستان‏ نویس با ایمان سرسخت مسلط به داستان، برای‏ ساختن این پل، سنگی می ‏سازد و بر سنگی می‏ گذارد؛ و داستان، هنوز، در ابتدای راه طولانی خویشتن است. با این همه، آنچه می‏تواند بیش از هریک از هنرها و فنون- بهویژه بیش از فلسفه‏  خالص -  ابزار دین تعالی طلب، اخلاق، عشق و مبارزه باشد، داستان است. 
 
داستان، ابزار خوابیدن نیست
 
متنفرم از اینکه مخاطبانم را با داستان بخوابانم. «آتش بدون دود» را به خاطر دارید؟ «حال، با صدای بلند گریه کن، شاید که همسایه ‏ات بیدار شود». 
امیدوارم با کمک قصه و داستان، در باغ عقل و قلب مخاطبانم، گیاه تنومند و پایدار عشق را برویانم و عشق یعنی هستی، و این عشق است که ما را به جهاد بی‏باکانه علیه شقاوت وادار می‏کند. سیاست بدون عشق، یعنی خودپرستی دیوانه ‏وار، برای رسیدن به مقام و منزلتی کاذب.  
 
 ما مریض ستایشیم
 
صحبت درباره نقطههای قوت نوشتههایم؛ بدون شک مرا گرفتار خودباوری‏های بیش و بیشتر خواهد کرد. می‏دانید؟ ما (یعنی آدم‏هایی مثل من)، خودمان، به قدر کافی و خیلی بیش از کافی، مبتلا به تفاخر و خودبزرگ‏بینی و منمزدن هستیم. ما بیماریم. ادعاهای‏مان، برجی‏ است که به خورشید می‏رسد. شما از حال ما مبتلایان به عجب و خودپرستی چه خبر دارید؟
 
وقتی کسی می گوید: «گاهی، شکل‏های نو و بدیع در نوشتههایتان دیده‏ شده»، از این قید «گاهی» به عذاب می‏افتم و به تقلا، به‏ خود می‏گویم: منظورش این است که من، کاری هم کرده‏ ام‏ که نو و بدیع نباشد. زخم می‏زند. تحقیر می‏کند. با شبه روشنفکران ضدانقلاب دست به یکی‏ است! نمی ‏داند من اعظم‏ قصه‏ نویسان در جهان و در تمام تاریخ حیات بشر هستم؛ یا می‏ داند و به این واقعیت محتوم پشت می‏کند که مرا افسرده کند.  باور کنید این حرف‏ها را از صمیم قلب و با اعتماد کامل‏ می‏گویم - گرچه آدم‏هایی مثل من«صمیم قلب»شان هم عیب‏ دارد. ما مریض ستایشیم آقا. باور کنید! آنقدر که خودمان را می‏بینیم و از خودمان می‏گوییم، سراسر جهان را نمی‏بینیم و از جمیع دردهای دیگران نمی‏گوییم. 
 
برای آنکه بدانید این سخنان را در حد توان جدی می‏گویم، به‏ یک شوخی توجه کنید: دوستی دارم که از 12سالگی باهم‏ بوده ‏ایم - گرچه حال، مدتهاست که همدیگر را ندیده‏ ایم- به دلیلهایی این دوست، که هرگز مرا برای هیچ اثر نستوده و هرگز حتی یک دستمریزاد ساده هم به من نگفته، همیشه چیزی را به خاطرم می‏آورد: طفل معصوم! خیال نکن‏ که با جان کندن، به جایی می‏رسی! خوب یادم هست که‏ تو، زمانی که حدود 17 سال داشتی، هر روز صبح، آن آیینه‏‏ کوچک بالای تاقچه را می‏گرفتی دستت، گردنت را کج‏ می‏کردی، سرت را کمی بالا می‏گرفتی، ادای مخصوصی از خودت درمی‏آوردی و می‏گفتی: «نابغه در 17 سالگی». لااقل‏ تا 20 سالگی‏ات را به خاطر دارم؛ این شکلک را از خودت‏ درمی‏آوردی و این جمله را - با اصلاح زمان واقعه - می‏گفتی. حالابرای آنکه چیزی بشوی، قبل از هرچیز باید آن توهم را از ذهنت پاک کنی، بعد راه بیفتی. 
 
له شدم تا زبان را تولید کردم 
 
 25 سال طول کشید تا «زبان» و «ساختمان» مناسب را برای داستان زندگی «میرمهنای دوغابی» (بر جاده‏های آبی سرخ) یافتم، یعنی ساختم. چون «واقعه» بهتنهایی کافی نیست؛ واقعه، شکل وقوع می‏خواهد. ادبیات،  فرازندگی‏ است، یعنی زندگی و چیزی بیش از زندگی. 
 
لِه شدم تا زبان لازم برای داستان میرمهنا را «تولید»کردم. تعداد زیادی کتاب‏ عصر زندیه، قبل از زندیه و بعد از زندیه خواندم. تا میانه‏ عصر قاجار هم آمدم. چند بار به جنوب سفر کردم. 
 
 یک ساختمان «دریایی» ساختم و یک زبان خاص -که قدری بوی‏ کهنگی داشته باشد، اما کاملا نرم و روان باشد – تراشیدم. درست‏ مثل یک پیکره‏ساز و مثل یک موسیقیدان، دنبال آهنگ و طنین‏ این زبان رفتم. کسانی که نوشتن، برای‏شان کار آسانی‏ است و بهراحتی و بی‏دردسر می‏توانند بنویسند، آنچه می‏گویم، اصلا باور نمی‏کنند. حس نمی‏کنند. برای من، نوشتن، جان‏ کندن است. از جان کندن تا جان دادن! 
 
یادتان باشد برادرجان! بهکار بردن اصطلاحهایی مانند «نو»، «بدیع» در زمانی که نویسنده هنوز زنده است و پیوسته هم از سر درماندگی و بیچارگی نوشته و موج‏های عظیم‏ قضاوت‏های تاریخی از سر او نگذشته است، بازی بسیار خطرناکی‏ است؛ حتی مزاح خطرناکی! «نو» اثری ا‏ست که نو بماند، نه آنکه برای نخستین بار، تولید شده باشد. «بدیع» یعنی اثری که از آغاز پیدایی، صفت «بدعت» را در رکاب خود نگه دارد و پیوسته بدیع بماند. لااقل تا 100 سال‏ بعد از سفر خالق اثر. «نو» حافظ است، خیام است، بیهقی است، تخت جمشید است، مسجدهای اصفهان است، نیماست... نیما. 
 
زمان و فقط زمان. در متن فرهیختگی‏ اجتماعی یک ملت، فقط زمان می‏تواند بگوید که آیا چیزی‏ بهراستی«نو» و «بدیع» است یا تظاهر به نو و بدیع بودن می‏کند یا در نهایت، طعم و عطر سلیقه دلپسندگذاری یک نسل یا دوره را به خود گرفته و بههمین دلیل از موفقیت‏های موقت‏ برخوردار شده است. 
 
 باد، هدایت را برد
 
صادق هدایت را به یاد می‏آورید؟ «باد، او را هم با خود برد». خیال می‏کنید جز «بوف کور»، آن‏ هم به دلیلهای مختلف قابل بحث، چیزی از آن مرحوم خواهد ماند؟ بله. با گذشت فراوان و چشم ‏پوشی از جمیع نقصها، احتمالا «سایه مغول» هم می‏ماند و آن هم نه به عنوان نوشته های ناب‏ منحصر، نه به عنوان اینکه کنار قصه‏ های عارفانه و صوفیانه‏‏ ملت ما، یا کنار برخی حکایت های سعدی بنشیند، نه. بهعنوان‏ چیزکی از چیزها که به یادگار مانده است. 
 
احتیاط کنید! بی‏زحمت آن اسب سرکش را نگاه کنید که‏ جلو در خانه‏ محقر روح درمانده‏ من ایستاده! می‏بینید؟ منتظر است مرا بردارد، ببرد و با سر، به زمین بزند. 
 
ر.اعتمادی و مراد برقی!
 
زمان ما کتاب هایی به قلم موجودی به نام «ر. اعتمادی» هم خوب‏ فروش می‏رفت؛ به مراتب بهتر از کارهای من. می‏ دانید تنها رقیب‏ مجموعه‏ تلویزیونی«آتش بدون دود» که من ساختم، کدام‏ مجموعه بود؟ بله «مراد برقی». مجموعه ‏ای فجیع و کثیف. بینندگان، متاسفانه همانقدر که برای دیدن«آتش بدون دود» سر و دست می‏شکستند، برای«مراد برقی»  قدری هم بیشتر. 
 
من، ممنون و مدیون خوانندگان فرهیخته، با احساس و بزرگوارم هستم که چتر محبتشان را بالای سر آثارم نگه داشته‏ اند؛ اما برای قضاوت نهایی، هنوز باید صبور بود؛ صبور و سخت‏کوش. شاید غلط مقبول باشیم. کسی چه‏ می‏داند؟
 
وقت ما کم نیست
 
یک انسان، اگر اراده کند فقط نیمی از زمان مفیدی را که در اختیار دارد، به درستی استفاده کند، کاری خواهد کرد کارستان. دنیا را زیرورو خواهد کرد. همه چیز را از نو خواهد ساخت و جمیع فرورفتگان را نجات خواهد داد. وقت، بسیار بیش از حد نیاز، در اختیار آدمی نهاده ‏اند - شاید برای آنکه او را به لیاقت بیازمایند، یا برای آنکه هرقدر می‏ خواهد، صرف خود و خواسته ‏های خود و دردهای خود کند، آن گاه به دیگران بپردازد: به همسایه ‏ها، به دوست، به هم‏ محله، به هم‏وطن و به هم‏ جهان‏ خود یا برعکس، به همه چیز و همه کس بپردازد و آنگاه‏ ته‏ مانده‏ آن را با آنکه باز هم خیلی زیاد است - و از شدت زیادی، گاه، تهوع‏ آور است- به کار خویش برد. 
 
طی سالیان سال، تجربه کرده‏ ام، محاسبه کرده‏ ام، سنجه‏ های گوناگون به کار برده‏ ام، تحقیق کرده ‏ام و در نهایت، باوجود کاهلی و بی کارگی خود، دریافته ‏ام که زمان برای رسیدن به هر قله ‏ای و بسیار قله‏ ها و پیمودن هر مسیری و بسیار مسیرها، بیش از حد کفایت در اختیار انسان است؛ بیش و بیش. 
 
زمان دلقک بازی تلویزیون
 
بیایید فقط مدت زمانی که خیلی از ما، بی ‏اراده، بی ‏اندیشه، جادو شده، بی‏ همت عالی و به دلیل بیکاری، جلو تصویرنماها می ‏گذرانیم و چنان برنامه ‏های یکپارچه ابتذال و چنان دلقکبازی‏ های غم ‏انگیز گریه ‏آور را می‏بینیم، محاسبه کنیم. براساس برنامه معین و بدون فشار، تضمین می‏دهم اگر همین اوقات سوخت شده را صرف یادگیری زبان فارسی و زبان‏های بیگانه کنیم، در مدت 10 سال- از 17 تا 26 سالگی- لااقل به 5 زبان زنده‏ جهان ازجمله‏ فارسی، به شکل کاملا تخصصی و بی‏ نظیر، مسلط خواهیم‏ شد. 
 
خواب زیاد و حرف مفت!
 
خب. شاید بگویید از این گناه بزرگ، مبرا هستید و هرگز وقتی را صرف دیدن شیرین کاری‏های تصویرنماها نمی ‏کنید. بله؟ بسیار خب! پس در شبانه ‏روز، فقط یک‏ ساعت از خواب‏تان کم کنید و این یک ساعت را به سود علم، به‏ سود هنر، ایمان، دین، انسان به کار اندازید. باز هم نتیجه در طول 10 سال، شگفت‏ انگیز خواهد بود. 
خواب‏تان کم است؟حرف زدن‏های بیهوده چه طور؟ آن را هم‏ ندارید؟
 
ساعت‏ها و ساعت‏ها از وقت شریف‏تان را مانند شبه‏ روشنفکران، صرف بحث کردن، کلنجار رفتن، منم زدن، متل و مثل گفتن، چک‏ و چانه زدن و بیهوده‏ گویی‏های مطوّل نمی‏ کنید؟ اگر واقعا از تمام وقت‏تان، با برنامه‏ های دقیق تدوین شده سود می‏ برید، مطمئنا همان نابغه ‏ای هستید که دربه‏ در به‏ دنبالش می‏ گردم. اما از مزاح که بگذریم، این عین واقعیت است‏ که ما عمده‏ وقت‏مان را باطل می‏ کنیم. تفاله می‏کنیم، می‏ گندانیم و دور می ‏ریزیم. 
 
 می ‏رسم به مقدمه‏ دوم؛ با اینکه شرمسارانه باور دارم از همین گروه باطل‏ کنندگان زمان هستم و به ویژه‏ بخشی از بهترین دوران یادگیری و تولیدم را - از 16 سالگی تا 32-33 سالگی- به دلیل نداشتن راهنما و مشاور، تباه‏ کرده ‏ام، اما باز هم به دلیل اینکه مختصری بیش از کاهلان کار کرده ‏ام و کار را جدی گرفته ‏ام و قدری از خواب بیش از حد خود کاسته ‏ام و قدری بیکارگی فرو نهاده ‏ام و قدری تن به برنامه سپرده ‏ام‏ و علی الاصول در پی عیاشی و هرزگی و ولگردی و فساد و شبه روشنفکری بازی‏های متداول نرفته‏ ام، به بسیاری از کارها رسیده‏ ام، و پیوسته، حسرت این را نیز خورده ‏ام که از وقتم به‏ تمام و درستی استفاده نکرده‏ام. 
 
می‏گویند «اگر شما فقط داستان می‏نوشتید...» این حکایت را سالیان سال است که‏ شبه روشنفکران مملکت ما ساخته ‏اند - نه به این دلیل‏  که دل‏شان به حال من یا هنر میهنم می‏ سوزد- بلکه فقط و فقط دلیلش این است که به خودشان نگاه می‏ کنند. تک حرفهایی‏ بوده ‏اند و جز قصه و داستان چیزی ننوشته ‏اند و تا این اندازه که‏ مشاهده می‏کنیم زیاد و ناب نوشته ‏اند و بیش از 70 کتاب قصه و داستان از ایشان بر جای مانده که جملگی آنها را گروهی از مخاطبان اهل کتاب و فرهنگ دوست دارند، این است که‏ صمیمانه و بی ‏ریا مایلند از ایشان و روش زندگی‏شان و تک‏ حرفه‏ای بودن‏شان تقلید کنم و به راه راست هدایت شوم. گوش‏تان را بر این حرف‏ها ببندید! خودشان‏ مضحک‏ اند، حرف‏های‏شان از خودشان مضحک‏تر! 
 
مغزم از کار میافتد
 
اگر چند کار را باهم، توأم، همزمان انجام ندهم، اصلا قادر نیستم‏ کاری انجام دهم. 2 ساعت که به داستان می‏پردازم، خسته می‏شوم؛ مغزم از کار می‏افتد. نبوغ یا استعداد ذاتی نویسندگی‏ ندارم  ابدا، ابدا. با جان کندن و مشقت می‏نویسم. این است که‏ بعد از 2 ساعت، وامی ‏مانم و بلافاصله خط عوض می‏کنم. 
 
10‏ صفحه یا بیشتر می‏خوانم و یادداشت‏ برداری می‏کنم. بعد می‏روم‏ دنبال کارهای تحقیقاتی ‏ام را در یکی از زمینه ‏ها می‏گیرم. مثلا در زمینه‏ جغرافیای تاریخی ایران یا مواد معدنی ایران یا با یکی‏ از این 10 رشته، یکی- دو ساعت کلنجار می‏روم، چند ورقی‏ می‏نویسم یا چرک‏نویس می‏کنم.
 
 وقتی مغز کوچکم از کار افتاد، می‏روم سر وقت خطاطی. برای رفع خستگی، کمی خط می‏نویسم. به نشاط می‏آیم. اگر تمایل به ادامه‏ داستان ‏نویسی‏ در من پدید آمده باشد، باز چند سطری می‏ نویسم. بعد می‏روم‏ سراغ حرفه‏ محبوبم ادبیات کودکان و مسایل کودکان.  یادداشت‏ هایم را تنظیم می‏کنم یا چیزهایی می‏افزایم، فکرهای تازه‏ می‏کنم و زمانی که دیدم دیگر نمی‏توانم در این باره فکر کنم- خوب و بدش را نمی‏گویم، خود فکر کردن را می‏گویم- آنوقت‏ می‏روم سر وقت کارهای سینمایی؛ فیلمنامه ‏نویسی، مقاله ها و کتاب‏هایی درباره سینما و به همین ترتیب، حرکت‏ می‏کنم. 
 
این شیوه‏ کار کردن، در حد توانایی ناچیز من است و تجربه‏ ثابت کرده تنها به این شکل، قادر به کار هستم. بر این‏ اعتقادم این روش کار،  درست است. برای بیشتر مردمی که مثل من هستند و نه حامل نبوغ ذاتی مادرزاد! بنابراین، تک محصولی شدن و به یک رشته پرداختن، برای من که‏ خود را وظیفه‏ مند نسبت به میهن و مردمم می‏ دانم و کارگر ساده‏ ای‏ هم هستم، به معنی بهره‏ نگرفتن از توانایی‏ هاست و شانه خالی‏ کردن از ارایه خدمت. 
 
حال، به دلیل احتمال‏ سودمند بودن تجربه ‏ها و روش‏های کار من برای نوجوانان و جوانان وطن، برای نخستین بار و آخرین بار، می‏ خواهم توضیح هایم را در باب تنوع کارهایی که انجام می‏دهم، پی بگیرم. 
 
 چه کارها کرده ام؟
 
به اعتقاد خودخواهانه‏‏ من، اگر یک نویسنده‏ کودکان، در طول زندگی‏اش، فقط و فقط یک‏ «قصه‏ کلاغ‏ها» نوشته باشد یا یک‏ «قلب کوچکم را به چه کسی بدهم؟» یا یک‏ «پهلوان پهلوانان پوریای ولی»، همان یکی کافی‏ است که او را نویسنده‏ خوب کودکان بشناسیم. می‏توانم ادعا کنم از 30 سال پیش تا امروز، چند نسل از کودکان ما، با کتاب‏های من بزرگ شده‏اند. 
 
بیش از 100 ساعت فیلم ساخته‏ ام‏ و با وجود همه دردسرها و مشکل هایی که در این راه برایم درست‏ کرده ‏اند، هرگز حتی یک لحظه هم دوربین را از خودم جدا احساس نکرده‏ام. 
 
راستش، خیلی‏ ها از فیلم‏ ساختن من می‏ترسند، سخت هم می‏ترسند؛ چون خاطره‏ «آتش بدون دود» و «سفرهای دور و دراز» را در ذهن دارند و می‏دانند ساختن«فیلم عمیق مردمی» امری محال نیست، لیکن‏ این خودشان هستند که از عهده این کار برنمی‏آیند. آنها می‏گویند: فیلم یا «سنگین» است که به درد مردم نمی‏خورد، یا «سبک» است که ناگزیر، مردمی ا‏ست و مبتذل. 
 
اینها از این،که بار دیگر به اثبات نظرم بپردازم و نشان دهم‏ «ما مردم کوچه و بازار، عمیقیم و آگاه، و این شبهروشنفکران‏ هستند که سطحی و ناآگاهند» وحشت‏زده‏اند؛ و بههمین‏ دلیل به رگ می‏زنند، که بار دیگر به فیلمسازی نپردازم و دکان‏ «سنگین یعنی غیرمردمی»شان را تخته نکنم. 
 
هرسال، یک قله بزنید
 
شاید بد نیست بدانید من یک کوهنورد نیمه حرفه‏ ای هستم و با وجود سنگینی‏ کارهای جاری، هرگز نشده که هر سال، لااقل به یک قله صعود نکنم.  هنوز در 60 سالگی، روزانه حداقل 3 ساعت ورزش می‏کنم: پیاده‏روی، دو، شنا، نرمش و کوهنوردی هفتگی من، تقریبا هرگز قطع نمی‏شود. 
 
با خبرید که یکی از حرفه‏ های اصلی ام،  ایران‏شناسی‏ است.  بخش عمده‏ ای از عمرم را بر سر شناخت‏ عینی و عملی ایران گذاشته‏ ام؛ زیارت وطن. سراسر ایران را با پای‏ پیاده و سواره، قدم‏ به‏ قدم، وجب‏ به‏ وجب، پیموده‏ ام. شبها و شبها، در صحرا، کویر، جنگل و کنار دریا، در کیسه خواب‏ فرورفته‏ ام و با اندیشه‏ عظمت ایران به رویا رفته ‏ام. 
 
به اندازه‏ خودخواهی ‏های‏مان‏ سیه‏ بخت و درمانده ‏ایم، به قدر غرورمان‏ آسوده و خوشبخت. خودخواهی، مرض‏ است، غرور، یک دستاورد فرهنگی‏ معنوی ا‏ست. عکاسی هم می‏کنم - نه در حد حرفه‏ای و نه استادانه و هنرمندانه؛ اما به عنوان یک «دوستدار داستان» نباید پایان داشته باشد؛ چون پایان مرگ است و اثر هنری، نامیراست. 
 
در عکاسی، کاری جدی در زمینه‏ عکس‏ های ایرانشناختی کرده ‏ام‏ و جزوه‏ ای هم با عنوان «اصول مقدماتی عکاسی در کار ایران‏شناسی» نوشته ‏ام.  
 
کارگر ساده برای همسرم
 
نوجوانان و جوانان بدانند در خانه، یک کارگر ساده‏ غیرمتخصص هستم که‏ از «ارباب» اطاعت امر می‏ کنم: ظرف می‏ شویم، رخت‏ می‏ شویم، خانه را رفت‏ و روب می‏ کنم و وظیفه‏ خریدهای‏ جاری را تا حد ممکن برعهده می ‏گیرم. یک «خانه شاگرد» واقعی تمام عیار هستم. 
 
البته گاهی ساز هم می‏زنم و گاهی، ترانه‏ ها و آهنگ‏ هایی هم می‏سازم. برای نمونه، ترانه‏ «هجرت» به صدای آقای رویگری و ترانه ‏های«ای غمم تو، شادی‏ ام تو، ای‏ وطن!» و «ما برای بوییدن گل نسترن» با صدای دلنشین و باقیماندنی محمد نوری، متعلق به من است. 2 ترانه‏ و طرح آهنگ‏های آنها درباره‏ ایران، انقلاب و جانبازان جنگ تحمیلی را هم ساخته ام.
 
نقاش نیستم، شاگرد نقاش هم نیستم؛ اما به ‏هرحال، گاهی به اجبار، نقاشی می‏کنم. وقتهای زاید بی‏ مصرف را چگونه باید مصرف کنم؟ چند کتاب کودکان را تا حالا‏ مصور کرده ‏ام. از یک تا 9 رشته‏ دانشگاهی را درس می‏ دهم. خیلی هم با دقت و حوصله با تک‏ تک دانشجویانم کار می ‏کنم. با نهایت محبت و کوچکی، ساعتها و ساعتها. به عنوان استاد راهنما یا استاد مشاور، برای رسیدن به کار رساله‏ پایان تحصیل‏ برخی دانشجویان دانشکده ‏ها و دانشگاه‏ ها، زمان‏ بسیاری را صرف می‏کنم و معمولا برای گفت وگو با این دانشجویان، ساعت 4-5 صبح در یک باغ ملی- مانند باغ ملی ساعی یا لاله -  قرار می‏ گذارند. می‏ دویم و بحث می‏ کنیم. سال هاست مدرس حوزه‏ علمیه‏ قم هستم  و هر هفته، یک روز، ساعت 4 صبح یا زودتر برمی‏ خیزم و از  تهران  به قم می‏روم، به طلبه های خوب حوزه درس می‏ دهم‏ و عصر برمی‏گردم. در طول راه هم یادداشت می‏کنم، کتاب‏ می‏خوانم، طرح می‏نویسم.
 
اینها بی نظیرند
 
افتخار می‏کنم که به طلبه ها درس می‏ دهم. آنها دانشجویان بی ‏نظیری هستند. ذره‏ ای قصد تفنن ندارند. هم یاد می‏گیرند و هم یاد می‏دهند. خیلی هم یاد می‏دهند. اگر زمانی‏ تدریس در همه‏ دانشکده ‏ها و کلاس‏ ها را رها کنم، حوزه‏ علمیه‏ قم را رها نخواهم کرد. گروهی از بهترین همکارانم‏ در زمینه‏ ادبیات کودکان و داستان‏نویسی و فیلم‏شناسی از حوزه‏ برخاسته‏اند.  
 
دیگر اجازه دهید در باب مقاله ‏هایی که می‏نویسم و سخنرانی‏های همیشگی و رشته‏ های دیگری که به آنها مشغولم،  حرفی نزنم؛ اما نکته‏ بسیارمهم این است که باز هم، از حداکثر ظرفیتم، استفاده نمی‏کنم و پیوسته مدتی از وقت‏ مفید و کاری خودم را به بطالت می‏گذرانم که به دلیل کم داشت‏ دانش، ضعف اراده و زمینه‏ های منفی تربیتی و داشتن برخی‏ خصلت‏های بیکارگی شبه روشنفکرانه، قادر به استفاده از این‏ وقتها نیستم و از این بابت، خجلم. 
 
تمام حرفم این است با وجود همه دشواری‏ها، می‏توان ماند و سالم ماند، ساخت و سالم‏ ساخت، آفرید و شرافتمندانه آفرید. غیر از این، هیچ راه‏ دیگری برای رسیدن وجود ندارد. با بال‏های فساد و کثافت، می‏توان به درون لجن ‏زار رفت، اما هرگز نمی‏ توان پرواز کرد. اوج‏ گرفتن که جای خود دارد. بدون طهارت، به یک نقطه‏ طاهر نمی ‏توان رسید. باور می‏کنید یا نمی‏کنید؟
 
نادر ابراهیمی شدن، چیزی نیست
 
با وجود این حکایت طولانی خودنمایانه، امیدوارم نوجوانان و جوانان میهنم مرا - با این کوچکی - الگو قرار ندهند و گمان نبرند نادر ابراهیمی شدن، چیزی شدن است. با تمام ایمانم قسم می‏ خورم راه - با وجود دشواری‏ها و حضور راه زن‏ها - برای چیزهایی بسیار باشکوهشدن باز است؛ باشکوه در خدمت به فرهنگ ایران و حفظ و تعالی بخشیدن به‏ آرمان‏های معنوی ملت ایران. 
 
چنین گزارشی، تا حالا به هیچ‏کس نداده بودم - حتی به‏ خودم؛ چون همیشه از سرقت زمان و به بطالت گذراندن‏ روزگار، خجل بوده‏ام و هستم؛ اما این یک بار و فقط همین‏ یک بار، این کار را کردم. به امید آنکه نوجوانان و جوانان ما، با ایمان به خویش، ایران را از هر لحاظ بهشت مسلم روی زمین کنند.
برچسب ها :
نظر شما
نام شما:
پست الکترونيک:
وب سايت:
ارسال نظر به صورت خصوصي
| لينک ثابت | امتياز :
rss نوشته شده در تاريخ 23 مرداد 1391 و در ساعت : 2:28 بعد از ظهر - تعداد بازديد از اين مطلب: 90
آخرين مطالب نوشته شده
  • Untitled
  • تصاویر دیده نشده از رودبار در سال ۵۷
  • شكوه تاريخ بر فراز تپه مارليك
  • سخنان ناطق نوری صدای شب‌زنده‌داران حرم امام رضا(ع) را درآورد/ انتقاد م
  • روشنفكرها مضحكند، حرفهايشان از خودشان مضحكتر!/ اگر تدریس در دانشگاه را
  • دستاوردی بزرگ در المپیک 2012 لندن؛رنساس ورزش ایران در انگستان با شعار
  • رهبر معظم انقلاب از مدال آوران کشور در مسابقات المپيك تقدير كردند
  • پيام رهبر معظم انقلاب در پی حادثه زلزله در آذربايجان
  • فرهنگ مجاهدت برای جبهه حق در دانشگاهها گسترش ياب
  • ویژه نامه ماه مبارک رمضان
  • Copyright © 2010 by رودبار آنلاین